گنج

شمارهٔ ۲۹

قافیه: ناستامشب۹ بیت
مگر آن آتشین‌خو آگه از بخت من است امشبکه همچون شمع مغز استخوانم روشن است امشب
به گلشن جان من دی تا از استغنا گذر کردیز مژگان تو گل را خار در پیراهن است امشب
ز جان افشانی من حسن او را شعله افزون شدمگر بر آتش گل بال بلبل دامن است امشب
به دستارم بنفشه مشت خاکستر بود امشبنگاهی کن که گلشن بی تو بر من گلخن است امشب
تو شمع مجلس‌افروزی و من پروانه محفلنشستن ازتو، بر گرد تو گشتن از من است امشب
نمی‌دانم نگه چون رفت بیرون گریه چون آمدز بس چشمم به رخسار تو محو دیدن است امشب
ز داغ دوری‌ات صد رنگ گل در آستین دارمبیا گلچین که از داغ تو دستم گلشن است امشب
چو دید آن سبز گندمگون دلم را گفت زیر لبکه یک مور ضعیفی در کنار خرمن است امشب
نمانده در تنم جایی کزو قصاب ناید خونمرا خون در جگر چون آب در پرویزن است امشب