گنج

شمارهٔ ۱۹

عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مراچون موم و رشته پیرهن و دامن مرا
سوز درون گداخته از بس که جان منبا هم شمرده تن نخ پیراهن مرا
من عندلیب گلشن تصویر گشته‌امدر کار نیست آب و هوا گلشن مرا
موری به کام دانه‌ای از حاصلم بردکو برق تا به باد دهد خرمن مرا
چون آتشی که میل به خاشاک می‌کندعشق تو می‌کشد سوی خود دامن مرا
ای دیده باد‌دستی بی‌صرفه درگذارخالی مکن ز خون جگر معدن مرا
غیر از هما که طعمه شدش استخوان منپیدا نکرده است کسی مسکن مرا
من صیدم و رضا به قضای تو داده‌امبیرون ز طوق خویش مکن گردن مرا
در واجبات عشق همین بس کز آب تیغتعلیم داده دست ز جان شستن مرا
دیدم تو را و دست و نگاهم ز کار رفتمحروم ساخت وصل تو گل‌چیدن مرا
غیر از زبان که محرم غم‌خانه دل استقصاب پی نبرد کسی مخزن مرا