شمارهٔ ۱۱۰
نگاهم چون دچار عارض آن دلربا گرددحیا از هر دو جانب سدّ راه مدعا گردد
ز خود محروم و از خلق جهان بیگانه میماندکسی چون آشنای آن بت دیرآشنا گردد
ز زنگ کینه صیقل دادهام دل را و میدانمکه این آیینه چون روشن شود گیتینما گردد
ز نار عشق از بس استخوانم سوخت میدانمکه آخر پیکرم مردود درگاه هما گردد
عبیرآلود دیگر از سر کوی که میآیدکه میخواهد غبارم باز بر گرد صبا گردد
تواند جانفشانی کرد پیش شمع رخسارشسبکروحی که چون پروانه بی برگ و نوا گردد
ز جان گر بگذرد واصل به جانان میتواند شدبه مطلب میرسد قصاب اگر بیمدعا گردد