شمارهٔ ۳۰۷
بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشیبی دیدهام آن روز که پیدا تو نباشی
ای پادشه کون و مکان در دو جهان نیستیک سر که در آن مایه سودا تو نباشی
در ارض و سما کرده بسی سیر و ندیدیمیک ذرّه کز آن ذرّه هویدا تو نباشی
در کعبه و بتخانه به هر جا که گذشتیمجایی نرسیدیم که آنجا تو نباشی
ویران شود این خانه ز سیلاب حوادثای وای اگر مونس دلها تو نباشی
بی بانگ تو دیگر نگشایم در دل راهر چند که گویند مبادا تو نباشی
ای دوست در این بحر خطرناک چه سازمآن لحظه که فریادرس ما تو نباشی
جهدی کن و از گریه گلابی به کف آورای دیده مثال گل زیبا تو نباشی
قصاب رفیقی چو غمش در دو جهان نیستجهدی که در این بادیه تنها تو نباشی