گنج

شمارهٔ ۲۷۳

قافیه: ازکن۷ بیت
من نمی‌گویم که منع نرگس غماز کنبنده چشمت شوم تا می‌توانی ناز کن
کار عشاق پریشان‌روزگار از دست رفتچند روزی تار قانون محبت ساز کن
می‌توان آیینه کردن محرم اسرار خویشچون زبان بسته‌ام دادی انیس راز کن
کس چو من آشفته زلف دلاویز تو نیستگر پریشان‌خاطری خواهی مرا آواز کن
گلشن دل‌ها است در پهلویت از بند قبایک گره بگشا و چندین غنچه را دل‌باز کن
سر زد از گرد عذار یار خط ای مرغ دلطرفه‌دامی در چمن گسترده شد پرواز کن
ناوکش قصاب سرگرم از تن خاکی گذشتمی‌رسد از گرد ره تیرش به دل در باز کن