شمارهٔ ۲۷۴
مرا که نیست دمی روح در بدن بی توحرام باد دگر زندگی به من بی تو
به جستجوی تو بعد از وفات خواهم گشتبه گرد خویش چو فانوس در کفن بی تو
کجاست جلوه قدت که سرو در چشممبود چو دود که برخیزد از چمن بی تو
ز دست کوته و بیحاصلی چه سازم پسسزد اگر زنم آتش به خویشتن بی تو
چه شعله سوز دیارم ز غربت افزون استچو شمع چند توان سوخت در وطن بی تو
ز پای تا به سرم هم چو شمع زآتش عشقبسوخت ریشه جان و گداخت تن بی تو
دلم تو داری و من دارم از ازل غم توز دست عشق مرا قفل بر دهن بی تو
مباد گفته قصاب بعد از این رنگیناگر رود به زبانش دمی سخن بی تو