گنج

شمارهٔ ۲۷۵

عالمی را کرده سرگردان طواف کوی تومی‌نماید کج به مردم قبله ابروی تو
پنجه خورشید برمی‌تابد از روی غضباز غرور حسن زور و قوت بازوی تو
در رهت از روی شوق ای قبله جان کرده‌امپشت بر محراب تا دیدم خم ابروی تو
رو به هر جایی کسی دارد برای حاجتیهست ما را ای شه درماندگان رو سوی تو
در بساط عشق چون پروانه آخر سوختیمای چراغ عاشقان از اشتیاق روی تو
وادی عشق است و در گردن من دیوانه راکار صد زنجیر برمی‌آید از یک موی تو
پای تا سر عدل را نازم که در صحرای عشقمی‌ستاند باج از شیر ژیان آهوی تو
دست کوتاه است از دامان آتش خار راچون کشد قصاب این آتش‌عنان خوی تو