گنج

شمارهٔ ۲۷۶

درد او هرچند بسیار است در جان باش گویار از این معنی خبردار است پنهان باش گو
ما که در پیش غم اصلاً پای کم ناورده‌ایممدعای او گر آزار است هجران باش گو
کلبه بی‌دوست را تعمیر کردن ابلهی استدل تهی چون از غم یار است ویران باش گو
در حقیقت منصب آیینه و عاشق یکی استهر دو را مقصود دیدار است عریان باش گو
از شکرخند سپهر پرفریب از ره مروآخر این بی‌رحم خون‌خوار است خندان باش گو
جنس دانش را نمی‌گیرند بی‌دردان به هیچاین گهر چون بی‌ خریدار است ارزان باش گو
می‌کند قصاب جوش گریه روشن دیده راتا چراغ ما شرربار است سوزان باش گو