شمارهٔ ۴۴
عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس استبردی از حد ناز ای بیرحم استغنا بس است
ز انتظار ضربت تیغ تو مردن تا به کیچند ای قاتل کنی امروز را فردا بس است
دیگری را در میان زنّار ای بدخود مبندچون مرا کردی در این بتخانه پابرجا بس است
دیگری را در گرفتاری شریک ما مکنمدعا گر شهرت حسن است یک رسوا بس است
خنجر دیگر برای قتل من در کار نیستتیغ ابروی تو بر جان من شیدا بس است
چشم بر خُمخانه گردون ندارم در خماربهر درد سر مرا دُرد تو در مینا بس است
بحر بیپایان ما را نیست امید کناردست و پا تا چند ای قصاب در دریا بس است