شمارهٔ ۱۳۳
قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بودکافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود
تا چو شاهین نظر کردی سفر از دیدهامبی تو مژگانم تهی چون آشیانی مانده بود
تا به طوف مشهد از چشمم نهادی پا برونجویبار دیده بی سرو روانی مانده بود
رو به هر منزل که میرفتی دل غمدیدهامبر سر فرسنگ چون سنگ نشانی مانده بود
آرزویی بود کز شوق جمالت داشتمبی وصالت در تنم گر نیم جانی مانده بود
بود بهر آنکه به گویم دعای دولتتگر به کامم شام هجرانت زبانی مانده بود
در رهت منزل به منزل دیدهٔ پر حسرتمهر قدم چون نقش پای کاروانی مانده بود
در رکابت بود صبر و عقل و هوش و جان و دلپیکرم برجا چو مشت استخوانی مانده بود
بی تو ای خورشید عالمتاب آمد بر سرمآنچه از روز جدایی داستانی مانده بود
صورت احوال قصاب از که میپرسی که چیستبر سر راه فراقت ناتوانی مانده بود