گنج

شمارهٔ ۲۴۵

قافیه: ربراوردم۸ بیت
درون آشیان از بیضه تا من سر برآوردمز تیر غمزه و بیداد خوبان پر برآوردم
لبش را با تبسم آشنا کردم به مهر آخربه قلاب محبت ماهی از کوثر برآوردم
ز خال عنبرش بویی گمان می‌داشتم در دلزدم آتش به خود تا دود از مجمر برآوردم
دل سوزان ز چشمم لخت‌لخت افتاد بر دامانبه جای اشگ از این دریای خون آذر برآوردم
شکستم بستم از بیم نگاهش آرزو در دلکشم چون آه گویی از جگر خنجر برآوردم
نهال باغ حرمانم گلم داغ است و بارم غمندیدم فصل شادی از زمین تا سر برآوردم
مرا شد دیدگان لبریز ز اشک گاه‌گاه دلدو دریا آب از این یک قطرهٔ گوهر برآوردم
ندارم شکوه قصاب از کسی در سوختن هرگزچنارآسا ز جسم خویشتن آذر برآوردم