شمارهٔ ۳۵
چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشبچهها دارد به سر این اختر دنبالهدار امشب
خدا از فتنههای موج این طوفان نگه داردشدم دریا نشین از گریهٔ بیاختیار امشب
به قربان تو فردا فکر از خود رفتنی دارمز اشک و آه حسرت میدهم سامان کار امشب
ز حیرت با خیالش تا سحر در گفتگو بودمبه کار آمد مرا این دیدهٔ شبزندهدار امشب
کند هر دم به رنگی یاد یار ازگریه مشغولممرا دارد غم او همچو طفلان در کنار امشب
برای خویشتن تدبیر از این بهتر نمیدانمکه با بیاختیاری واگذارم اختیار امشب
به یاد زلف و چشمش بسته در فتراک دلها رامگر میآید آن برگشته مژگان از شکار امشب
قمارم عشقبازی بود با دلبر ندانستمکه خواهد برد از من چشم فتانش قمار امشب
ز زخم تازه برمیدارم ای قصاب مرهم رااگر بندد به خونم یار پا را در نگار امشب