شمارهٔ ۲۵
تا کرده محبت هدف تیر تو جان رابر قصد من ابروی تو زه کرده کمان را
حیرتزده در باغ تو چون بلبل تصویرنگشاده نظر سوی تو بستیم زبان را
در عالم تصویر کس آگه زکسی نیستاز هم چه خبر دیده حیرتزدگان را
باشد چو یکی آینه این خانهٔ زیبامسکن مشمارید سرای گذران را
بگذر ز گل عیش که گلزار تعلقخار ره مقصود بود کعبه روان را
صورت چه پذیرد ز نظر بی دل روشنبی آینه در باز مکن آینه دان را
از باد تکبر سر بی مغز تهی سازبر دوش کشی چند تو این بار گران را
بندد کمر بندگی قد تو شمشادچون جلوه دهی در چمن آن سرو روان را
قصاب جهان چون به عناد است و دورنگیجا داده در آغوش بهار تو خزان را