شمارهٔ ۳۰۴
در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم هایعشق آمده و ریخته دل بر سر هم های
تا چند توان ریخت سرشک از مژه بر دلفردا است که ویران شده این خانه ز نم های
بر خویشتن از شوق کنم پاره کفن راگر بر سر خاکم نهی از لطف قدم های
چون سبحه بگسسته فرو ریخته صد دلتا زلف تو را شانه جدا کرد ز هم های
زین عمر تماشای تو چون سیر توان کردفریاد از این خرج پر و مایه کم های
آشفتهتر از باد گذشتیم و نکردیمدر کوی تو خاکی به سر خویش ز غم های
از دیده نگه بر خم ابروش کن ای دلزنهار مپرهیز از این تیغ دو دم های
رخسار تو آسان نتوان دید از اندامگردیده حیا پرده فانوس حرم های
قصاب بود نامه قتل تو حذر کنز آن خط که لبش کرده دگر تازه رقم های