شمارهٔ ۳۰۳
نفس در سینهام چون ناله تار است پنداریبساط عشرتم گرم از دل زار است پنداری
برافکن پرده از رخسار و بنما ماه تابان راکه بی روی تو روزم چون شب تار است پنداری
گرفتم چون سر زلف تو از کف رفت ایمانمبه دستم هر سر موی تو زنّار است پنداری
به تعلیم فلاطون خاطرم راضی نمیگردددلم در کجمزاجی طفل بیمار است پنداری
به هر جا میروم دست از دل من برنمیدارددر این محنت نصیبیها غمم یار است پنداری
به جای سبزه ز آب دیده ما لاله میرویدمدار کشت ما با چشم خونبار است پنداری
برو قصاب زین دردی که ما داریم تا محشرتو را آه و مرا این ناله در کار است پنداری