گنج

شمارهٔ ۱۲۰

دلم تا کرد یاد از آن رخ جانانه روشن شدبه نور شمع چون شد آشنا پروانه روشن شد
خیال لعل ساقی آتشی افکنده در جانمکه می چون شعله آهم در این پیمانه روشن شد
حدیث عشق‌بازی بیش از این مخفی نمی‌ماندبه رندان نظرباز آخر این افسانه روشن شد
پدید آمد چو صبح این نور حسن کیست حیرانمکه شه را خانه و درویش را ویرانه روشن شد
ز اوضاع جهان سرگشته چون فانوس می‌گردمز مهرت تا چراغ مسجد و می‌خانه روشن شد
نظر قصاب رو بر آستان شاه مردان کنکه از عکسش چراغ محرم و بیگانه روشن شد