شمارهٔ ۲۰۳
ای ز رخسار تو شب سوختن آموخته شمعبه تماشای تو چون شعله برافروخته شمع
زده بر گوشه دستار چو گل شب همه شبجلوهای کز قد رعنای تو آموخته شمع
بهر عکس تو ز همچشمی آیینه به بزمبه قد خویشتن از موم قبا دوخته شمع
خویشتن را زده بر آتش و افتاده ز پاپیش روی تو چو پروانه پرسوخته شمع
جان چه باشد که در این بزم نثارت نکندهستی خود به تمنای تو افروخته شمع
چون به شاگردیم اقرار نیارد قصاب؟که در این بزم ز من سوختن آموخته شمع