گنج

شمارهٔ ۱۸۲

قانع دلا به خشک و تر روزگار باشآسوده‌خاطر از خطر روزگار باش
گر زیرکی قناعت کنج قفس گزینفارغ ز آفت شجر روزگار باش
از بوی آشنایی مردم دماغ گیرایمن همی ز دردسر روزگار باش
تو پای از این محل خطر بر کنار کشگو دست غیر در کمر روزگار باش
جنسی که باب منزل عیش است بی غمی استفارغ ز قید سیم و زر روزگار باش
غافل مشو ز گردش این روز و شب مدامبیدار چشم فتنه‌گر روزگار باش
قصاب آه و ناله به جایی نمی‌رسدلال از برای گوش کر روزگار باش