گنج

شمارهٔ ۵

نهاده حسن تو بنیاد دلربایی راگرفته گل ز رخت بوی بی‌وفایی را
کسی نیافته قدر برهنه پایی راخراج نیست در این ملک بی‌نوایی را
رسا نمی‌شود از سعی خامه تقدیربه قد آن که بریدند نارسایی را
ز خون دل ثمری جلوه ده در این گلزارچو سرو چند کنی پیشه خودنمایی را
ز زهد خشک به تنگ آمدم شراب کجاستکه تا به آب دهم خرقهٔ ریایی را
رضا به عشرت عالم نمی‌شود قصابکسی که یافت چو من لذت جدایی را