شمارهٔ ۱۱۶
نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشدتو را دیدن دگر در پوست گنجیدن ستم باشد
توان تا سوخت چون پروانه پیش شمع رخسارتچو بلبل از هجوم درد نالیدن ستم باشد
چو خوانا گشت خط عارضت متراش از تیغشکه خط از روی این مصحف تراشیدن ستم باشد
کنار خود ز آب دیده خرم میتوان کردنبه کشت خویشتن باران نباریدن ستم باشد
تو آموزی طریق مصلحتبینان و میدانیز حرف دشمنان از دوست رنجیدن ستم باشد
توان تا سوختن چون شمع در بزم نکورویانچراغ خلوت فانوس گردیدن ستم باشد
ز افعال جهان قصاب دائم چشم حیرت راز خود پوشیدن و عیب کسان دیدن ستم باشد