شمارهٔ ۱۱۷
آن سرو سیماندام من چون از گلستان بگذردموج لطافت جو به جو از هر خیابان بگذرد
شبهای هجر او دلم راضی نمیگردد اگریک قطره آب چشمم از بالای مژگان بگذرد
از کثرت کمطالعی ترسم نسیم کوی اوچون بر مزار من رسد برچیده دامان بگذرد
آن بیسرانجامم که گر عضوی ز من یابد همایک عمر سرگردان شود تا از بیابان بگذرد
در رنج روزافزونم و بیمم از آن باشد که اوتا چاره دردم کند کارم ز درمان بگذرد
از گرمی تیغش کشد بر استخوانم شعلهایبرق آتشافشانی کند تا از نیستان بگذرد
قصاب را بار گران افکنده زین ره بر قفااول به منزل میرسد هرکس که از جان بگذرد