گنج

شمارهٔ ۳۰۰

هرگز به کام دل ننشستیم رو‌به‌روییک لحظه با وصال تو ای ترک تند خوی
خضر آن‌قدر که داشت غم آب زندگیداریم ما به شربت تیغ تو آرزوی
بر چشم من خرام و زمانی قرار گیرتا سروت آبخور شود از این کنار جوی
چون طفل کند فهم ز تکرار درس عشقدائم فتاده پیش توام گریه در گلوی
با تیغ کینه چون رسد آن شوخ از غضبقصاب جان فدا کن و از وی متاب روی