گنج

شمارهٔ ۲۶۱

ساقی بیا و در قدح از لطف باده کنرحمی به حال عاشق از پا فتاده کن
باری غبار کلفتم از لوح دل بشویاین لوح را چو صفحه آیینه ساده کن
دارم من از خیال تو در سینه شعله‌ایبنمای روی و آتش ما را زیاده کن
واصل به او نگشته عبادت درست نیستدر کعبه گر نماز گذاری اعاده کن
اول ز درد توشه راهی به هم رسانآنگاه عزم رفتن و تحصیل جاده کن
معلوم ما شده است که از سر گذشته‌ایقصاب راه صلح ز دلدار اراده کن