شمارهٔ ۵۷
بر هر که نیک دیده گشادم فنای تو استبر هر دری که روی نهادم سرای تو است
حقا که حلقه در گنج سعادت استگوشی که متصل شنوای صدای تو است
جبریل از شرف پر خود سایبان کندبر آن سری که افسرش از خاک پای تو است
چون صبح یک نفس کند اکسیر دهر راآن را که دست در عمل کیمیای تو است
سرمایهٔ دو کون به یک بینوا دهدهر پابرهنهای که به گیتی گدای تو است
از غیر خویشتن ز کجی عیبپوش باشآن جامه راست چون به قد کبریای تو است
با رنج بیشمار به هر گوشه صد مسیحنالان فتاده چشم به راه دوای تو است
بست آنچه نقش بر دل ما، ز آب مغفرتزایل نما هر آنچه که دیدی سوای تو است
ای خاک کوی دوست رسی چون به دیدهامبنشین ز روی لطف که این خانه جای تو است
از دست چرخ با دل گرم آه سرد راقصاب آنچه میکشی اینک سزای تو است