شمارهٔ ۲۰۱
مرا که هست ز هر باب کردگار حفیظبه هر دری که نهم روی هست یار حفیظ
شدیم تفرقه از باد غم در این وادیمگر تو ام شوی ای آتشین عذار حفیظ
به هم رسان گل داغی وز آتش ایمن باشچرا که نخل چمن را است برگ و بار حفیظ
به دوست دشمنی دهر، اعتبار مکننگشته است به کس دهر کجمدار حفیظ
به پاس جلوه معشوق عشوه در کار استکسی به گل نتواند شدن چون خار حفیظ
به زیر سایه کمفرصتان پناه مبرنگرددت دم شمشیر آبدار حفیظ
به گریه کوش که آتش نسوزدت قصابمگر همان شودت چشم اشگبار حفیظ