شمارهٔ ۳۱۰
مگر آن زمان به حال دل من رسیده باشیکه حدیث دردناکم ز کسی شنیده باشی
شود آن زمان تسلی ز تو دل که بعد قتلمز جفا، کشانکشانم به زمین کشیده باشی
ز خودی برآ چو مردان که غزال دلفریبشبه تو رام گردد آن دم که ز خود رمیده باشی
ز شراب شوق وصلش شوی آگه آن زمانیکه تو هم به بزم از این می قدحی چشیده باشی
به سپهر سرفرازی رسی آن دمی چو بسملکه به بال خاکساری به زمین طپیده باشی
ز نشاط اول افتی به زمین ز سستی پرچو خدنگ اگر به بال دگری پریده باشی
اگرت هواست علوی چو خدنگ راست رو باشکه ز بس کجی مبادا چو کمان خمیده باشی
تو چو شمع در محبت شوی آن زمان تواناکه به پای ناتوانی سر خویش دیده باشی
منگر به قدر قصاب که بیبها خریدیتو قیاس بندهای کن که به زر خریده باشی