گنج

شمارهٔ ۲۴۱

قافیه: ارمیخواهددلم۷ بیت
بر میان تاری ز زلف یار می‌خواهد دلمسبحه را افکنده و زنّار می‌خواهد دلم
تا نشانی هست از غم‌خانه زندان دوستکافرم گر جانب گلزار می‌خواهد دلم
تا نشینی در میان چون نقطه بر گرد سرتیک قدم رفتار چون پرگار می‌خواهد دلم
روشن آن مجلس که از حسن تو باشد تا به صبحچون کواکب دیده بیدار می‌خواهد دلم
نه فلک را باده شوقت به چرخ آورده استهم از این می باده سرشار می‌خواهد دلم
در فراقت جان من عمری است تاب آورده‌ایمیک نفس در طاقت دیدار می‌خواهد دلم
آن‌قدر قصاب می‌دانم که از کون و مکانعشق را می‌خواهد و بسیار می‌خواهد دلم