شمارهٔ ۹۲
رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباحبر رخ بلبل در گلزار بگشاید صباح
سر دهد تا پرده شب حق و باطل را به همعقده را از سبحه و زنار بگشاید صباح
زنگ شب را مهر بردارد ز مرآت سپهرپرده شرم از رخ اسرار بگشاید صباح
در مکافاتش دو در بر روی میبندد فلکبر رخ هرکس دری یک بار بگشاید صباح
میدهد در یک نفس ایام بر باد فناغنچهای را چون به صد آزار بگشاید صباح
غنچه از خجلت نیارد از گریبان سر بروندر چمن بند قبا چون یار بگشاید صباح
مینشیند تا به شب قصاب در خون جگرچون نظر بر تارک دلدار بگشاید صباح