شمارهٔ ۶۰
ای خوش آن عالم که در وی راه پای غم نداشتنقشها برداشت اما صورت خاتم نداشت
حسن را چندین هزار آیینه پیش رخ نبودعکس جان گر در تن نامحرم و محرم نداشت
بود کوتاه از گریبان روان دست اجلچشم احیا هیچکس از عیسی مریم نداشت
دست و تیغ غمزه بر قتل کسی بالا نرفتزخم چشم راحت از همخوابی مرهم نداشت
چید بزمی ساقی دوران که در گیتی نبودریخت بر خاک وجود آبی که جامجم نداشت
هر دلی را شد به قصد دوستی وصلی نصیباین ترازو ذرهای در وزن بیش و کم نداشت
تا توانی پی به معنی برد، ظاهربین مباشکانچه در خاطر سلیمان داشت در خاتم نداشت
جامه احرام را قصاب تر کردم ز اشکداشت آن آبی که چشمم چشمه زمزم نداشت