گنج

شمارهٔ ۲۳۵

در عشق عاقبت به بلا مبتلا شدیمتا پایبند آن سر زلف دوتا شدیم
تا آمدیم بر سر سودای دوستیدادیم نقد دل به تو و مبتلا شدیم
بیگانگی ز مردم عالم ضرر نداشتاز خود برآمدیم و به خلق آشنا شدیم
گیریم تا ز سفره افلاک توشه‌ایچون دانه خرد در دل این آسیا شدیم
دادیم صبر و هوش و گرفتیم داغ هجرتا همنشین به آن صنم بی‌وفا شدیم
از ما کنند خلق تماشای عالمیدر عشق همچو آینه گیتی‌نما شدیم
بردیم ره به عیش و گرفتیم کام دلقصاب چون‌که ما و تو بی‌مدعا شدیم