گنج

شمارهٔ ۱۴۰

نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کردنه من اراده کار دگر توانم کرد
بساخته است نه کار مرا چنان دوریکه رو به سوی دیار دگر توانم کرد
ز خاک پای تو اکسیر در نظر دارمعجب نباشد اگر خاک زر توانم کرد
ز بی‌وفایی دهر آن‌قدر امان خواهمکه پیش تیغ تو جان را سپر توانم کرد
شمار پنبه داغت فتاده از دستماز این حساب کجا سر به در توانم کرد
ز ضعف نیست مرا روح در بدن قصابچه احتمال که از خود سفر توانم کرد