شمارهٔ ۳۷
چو عکس خویش نمودار میکند مهتابپیاله را گل بیخار میکند مهتاب
به جای بادهٔ گلگون در این بهشت آبادگلاب در قدح یار میکند مهتاب
ز عکس مهر جمال تو شد دلم روشنعلاج آینهٔ تار میکند مهتاب
بگیر دامن لیلی که صبح روشن شدبه ناقه محمل خود بار میکند مهتاب
گسست چون رگم از ریشه یافتم امشببه پود و تار کتان کار میکند مهتاب
چنانکه نقره کند صبحدم مس شب رالباس تار تو زرتار میکند مهتاب
ز فیض تا سحر امشب ز خواب مخمل راهزار مرتبه بیدار میکند مهتاب
ببار اشک ندامت ز دیدگان قصابسرشک را در شهسوار میکند مهتاب