گنج

شمارهٔ ۱۳۶

هرکجا آیینه رخسار او پیدا شودطوطی تصویر از شوق رخش گویا شود
دادن جان و گرفتن داغ او نقش من استدیده کج‌بین اگر بگذارد این سودا شود
گفته بودی می‌کنم امشب تو را قربان خویشاین شب وصل است، می‌ترسم دگر فردا شود
مشکل بسیار در پیش ره است ای همرهانکو غم او تا در این ره حل مشکل‌ها شود
بگذرد گر بر مزار کشتگان ناز خویشلوح بر خاک شهیدانش ید بیضا شود
می‌توان از الفت دریادلان گشتن بزرگقطره باران چو بر دریا رسد دریا شود
سینه را خواهم ز پیش دل گذارم بر کناراز قفس دیوار چون برداشتی صحرا شود
در گلستان چون نماید آن گل رخسار راتا به رویش دیده نرگس واکند شهلا شود
گر به رویت بسته شد قصاب این در، باک نیستسر بنه بر آستان دوست تا در واشود