شمارهٔ ۱۵۳
به چشم عبرت اوضاع جهان گر، دیدنی داردبه روز خویشتن چون صبح هم خندیدنی دارد
ز نقش نرد نتوان جمع کردن خاطر خود راچو چیدی مهره را آنقدر هم برچیدنی دارد
توکل گرچه در کار است اما از پی روزیبه سر مانند سنگ آسیا گردیدنی دارد
شد از نادیدن روی تو جسمم چون هلال آخربه قربان تو هر کاهیدنی بالیدنی دارد
نگردد هر کسی آگاه از ایمای ابرویشزبان ترکتاز غمزه هم فهمیدنی دارد
چو دور خوشه دیدم دانه را، معلوم گردیدمکه هر جمعیتی آخر ز هم پاشیدنی دارد
غمش تا همدم من گشت در شبهای تنهاییجدا هر استخوانم همچو نی نالیدنی دارد
نباشد دور، اگر قصاب جوید از رخت دوریچو آتش دید مو بر خویشتن پیچیدنی دارد