شمارهٔ ۲۲۷
بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارمز دوری تو دگر نیمروزه تاب ندارم
دگر به مملکت تن ز سیل اشک دمادمعمارتی که تواند شدن خراب ندارم
در این محیط که هجران بود کشاکش موجشبه خود گمان نفسی بیش چون حباب ندارم
به یاد روی تو ای مهر من دو دیده حسرتکدام صبح که بر راه آفتاب ندارم
نشاط زندگی من بیا بیا که ز عمرمهر آنچه میگذرد بی تو در حساب ندارم
کدام روز ز دست فراق و آتش دوریدلی ز داغ برشتهتر از کباب ندارم
ز شعرخوانی عاشق به راه خویش به خاطرچو خط لعل تو یک بیت انتخاب ندارم
اگر ز من کسی احوال داغ هجر تو پرسیدز بسکه سوختهام طاقت جواب ندارم
کدام گوشه که از زخم دل به خون ننشینمکدام وقت که از دوریت عذاب ندارم
شبم به فکر که شاید تو را به خواب ببینمزهی تصور باطل که بی تو خواب ندارم
به کوی یار تو قصاب نیست هیچ زمینیکه من ز دیده در آنجا گلی در آب ندارم