شمارهٔ ۱۵۱
نه همین زآتش عشقت دل و جان میسوزدعشق روی تو به آنی دو جهان میسوزد
چون زند شعله تر و خشک نمیداند چیستآتش عشق کز آن پیر و جوان میسوزد
چون چراغی که به فانوس بسوزد شب و روزدلم از عشق تو پیدا و نهان میسوزد
مژه از حسن تو چون شعله که در خس گیرددیده چون گشت به رویت نگران میسوزد
خال چون بر رخ سوزان تو دیدم گفتماین سپند از پی چشم حَسدان میسوزد
شرح دلگرمی قصاب رقم نتوان کردقلم و کاغذ و گفتار و زبان میسوزد