شمارهٔ ۲۸۷
ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بستهاینیستی عاشق چرا بر خویش بهتان بستهای
سعی کن ای دیده تا پیدا کنی سرچشمهایچون صدف دل را چرا بر ابر نیسان بستهای
هیچکس از سحر چشمت سر نمیآرد بروناز نگاهی راه بر گبر و مسلمان بستهای
منزل جمعیت آسایش دلها است اینچیست این تهمت که بر زلف پریشان بستهای
در لبت موج تبسم بخیه دلهای ما استخون چندین زخم از گرد نمکدان بستهای
صید دام افتاده را صیاد بندد بال و پرحیرتی دارم که چونم رشته بر جان بستهای
کی فراموشت کنم ای جان گره بگشا ز زلفاز چهام این رشته بر انگشت نسیان بستهای
گوسفند تو است قصاب از نظر نندازیشتربیت کن بهترش چون خویش قربان بستهای