غزلیات
شمارهٔ ۱مه من، بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجاشمارهٔ ۲سعی کردم که شود یار ز اغیار جداشمارهٔ ۳ای نور خدا در نظر از روی تو ما راشمارهٔ ۴به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا راشمارهٔ ۵ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا راشمارهٔ ۶از آن تنهایی ملک غریبی شد هوس ما راشمارهٔ ۷گه گهم خوانی و گویی که: چه حالست ترا؟شمارهٔ ۸ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو راشمارهٔ ۹من کیستم تا هر زمان پیش نظر بینم تو را؟شمارهٔ ۱۰جان خوشست، اما نمیخواهم که: جان گویم تراشمارهٔ ۱۱یار ما هرگز نیازارد دل اغیار راشمارهٔ ۱۲من کیم بوسه زنم ساعد زیبایش را؟شمارهٔ ۱۳آرزومند توام، بنمای روی خویش راشمارهٔ ۱۴یار، چون در جام میبیند، رخ گلفام راشمارهٔ ۱۵یک دو روزی می گذارد یار من تنها مراشمارهٔ ۱۶بی تو، چندان که محنتست مراشمارهٔ ۱۷شوق درون بسوی دری می کشد مراشمارهٔ ۱۸گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مراشمارهٔ ۱۹ای شهسوار حسن، سر افراز کن مراشمارهٔ ۲۰زان پیشتر که عقل شود رهنمون مراشمارهٔ ۲۱هست آرزوی کشتن آن تند خو مراشمارهٔ ۲۲ز سوز سینه، هر دم، چند پوشم داغ هجران را؟شمارهٔ ۲۳نهادی بر دلم داغ فراق و سوختی جان راشمارهٔ ۲۴بروز غم، سگش خواهم، که پرسد خاکساران راشمارهٔ ۲۵بچه نسبت کنم آن سرو قد دلجو را؟شمارهٔ ۲۶گه نمک ریزد بخم، گه بشکند پیمانه راشمارهٔ ۲۷ای شوخ، مکش عاشق خونین جگری راشمارهٔ ۲۸دیدیدیم ز یاران وفادار بسی راشمارهٔ ۲۹بحمدالله که صحت داد ایزد پادشاهی راشمارهٔ ۳۰بنام ایزد، میان مردمان آن تندخو با ماشمارهٔ ۳۱چند نادیده کنی؟ آه! چه دیدی از ما؟شمارهٔ ۳۲نمی توان بجفا قطع دوستداری ماشمارهٔ ۳۳من و بیداری شبها و شب تا روز یاربهاشمارهٔ ۳۴من همچو گلزار ارم، گل گل ترا رخسارهاشمارهٔ ۳۵ز آب چشم من گِل شد به راه عشق، منزلهاشمارهٔ ۳۶دلا، ذوقی ندارد دولت دنیا و شادیهاشمارهٔ ۳۷گل رویت عرق کرد از می نابشمارهٔ ۳۸شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشبشمارهٔ ۳۹سر نمی تابم ز شمشیر حبیبشمارهٔ ۴۰گر دعای دردمندان مستجابست، ای حبیبشمارهٔ ۴۱من بکویت عاشق زار و دل غمگین غریبشمارهٔ ۴۲ای شده خوی تو با من بتر از خوی رقیبشمارهٔ ۴۳ای سر زلف تو کمند حیاتشمارهٔ ۴۴چیست پیراهن آن دلبر شیرین حرکاتشمارهٔ ۴۵وه! چه عمرست این که در هجر تو بردم عاقبت؟شمارهٔ ۴۶در آفتاب رخش آب باده تاب انداختشمارهٔ ۴۷ما عاشقیم و بی سر و سامان و می پرستشمارهٔ ۴۸ای که از یار نشان می طلبی، یار کجاست؟شمارهٔ ۴۹ای که می پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟شمارهٔ ۵۰روز نوروزست، سرو گل عذار من کجاست؟شمارهٔ ۵۱ای باد صبح، منزل جانان من کجاست؟شمارهٔ ۵۲ز باغ عمر عجب سرو قامتی برخاستشمارهٔ ۵۳هر آتشین گلی، که بر اطراف خاک ماستشمارهٔ ۵۴عکس آن لبهای میگون در شراب افتاده استشمارهٔ ۵۵مه ز جور فلک دوتا شده است؟شمارهٔ ۵۶رفتهست عزیز من و مکتوب نوشتهستشمارهٔ ۵۷دارم شبی، که دوزخ از آن شب علامتستشمارهٔ ۵۸ماه من، عیدست و شهری را نظر بر روی تستشمارهٔ ۵۹دلم بسینه سوزان مشوش افتادستشمارهٔ ۶۰عشقبازی چه بلا فکر خطایی بودست!شمارهٔ ۶۱راه وفا پیش گیر، کان ز جفا خوشترستشمارهٔ ۶۲دلهای مردمان به نشاط جهان خوش استشمارهٔ ۶۳مرا ز عشق تو صد گونه محنت و المستشمارهٔ ۶۴جان من، الله الله! این چه تنست؟شمارهٔ ۶۵این همه لاله، که سر بر زده از خاک منستشمارهٔ ۶۶این چنین بیرحم و سنگین دل، که جانان منستشمارهٔ ۶۷بهر که قصه دل گفته ام دلش خونستشمارهٔ ۶۸نخل بالای تو سر تا به قدم شیرینستشمارهٔ ۶۹برخیز، تا نهیم سر خود بپای دوستشمارهٔ ۷۰گفتی: بگو که: در چه خیالی و حال چیست؟شمارهٔ ۷۱شیشهٔ می دور از آن لبهای میگون میگریستشمارهٔ ۷۲این تازه گل، که می رسد، از بوستان کیست؟شمارهٔ ۷۳من با تو یکدلم، سخن و قول من یکیستشمارهٔ ۷۴بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالیستشمارهٔ ۷۵در دل بیخبران جز غم عالم غم نیستشمارهٔ ۷۶کدام جلوه، که در سر و سرفراز تو نیست؟شمارهٔ ۷۷دگرم بسته آن زلف سیه نتوان داشتشمارهٔ ۷۸در مجلس اگر او نظری با دگری داشتشمارهٔ ۷۹دل چه باشد کز برای یار ازان نتوان گذشتشمارهٔ ۸۰روز من شب شد و آن ماه براهی نگذشتشمارهٔ ۸۱یا تمنای وصال تو مرا خواهد کشتشمارهٔ ۸۲آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفتشمارهٔ ۸۳دل به امید کرم دادم و دیدم ستمتشمارهٔ ۸۴در کوی تو آمد بسرم سنگ ملامتشمارهٔ ۸۵نا دیده میکنی، چو فتد دیده بر منتشمارهٔ ۸۶اگر از آمدنم رنجه نگردد خویتشمارهٔ ۸۷چه غم گر در سرم شوریست از سودای گیسویت؟شمارهٔ ۸۸خدا را، تند سوی من مبین، چون بنگرم سویتشمارهٔ ۸۹مرا بباده، نه باغ و بهار شد باعثشمارهٔ ۹۰مشتاق درد را به مداوا چه احتیاج؟شمارهٔ ۹۱بدین هوس که: دمی سر نهم بپای قدحشمارهٔ ۹۲ای چشم تو شوخ تر ز هر شوخشمارهٔ ۹۳خوشا کَسی که دَر این عالَمِ خَرابآبادشمارهٔ ۹۴دوش با صد عیش بودی، هر شبت چون دوش بادشمارهٔ ۹۵بیا، بیا، که دل و جان من فدای تو بادشمارهٔ ۹۶کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتادشمارهٔ ۹۷سایه ای کز قد و بالای تو بر ما افتدشمارهٔ ۹۸گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتدشمارهٔ ۹۹ترا گهی که نظر بر من خراب افتدشمارهٔ ۱۰۰چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتدشمارهٔ ۱۰۱آب حیات حسنت گل برگ تر نداردشمارهٔ ۱۰۲روز عمرم چند، یارب! چون شب غم بگذرد؟شمارهٔ ۱۰۳ماه شهرآشوب من، هر گه به راهی بگذردشمارهٔ ۱۰۴شمع، دوش از ناله من گریه بسیار کردشمارهٔ ۱۰۵مسکین طبیب، چاره دردم خیال کردشمارهٔ ۱۰۶نمیتوان بهتو شرح بلای هجران کردشمارهٔ ۱۰۷من عاشق و دیوانه و مستم، چه توان کرد؟شمارهٔ ۱۰۸به ناز میروَد و سوی کس نمینگردشمارهٔ ۱۰۹باغ عیش من بجای گل همه خار آوردشمارهٔ ۱۱۰تا کی آن شوخ نظر بر دگری اندازد؟شمارهٔ ۱۱۱یار، هر چند که رعنا و سهی قد باشدشمارهٔ ۱۱۲می خواهم و کنجی که به جز یار نباشدشمارهٔ ۱۱۳شب هجران رسید و محنت بسیار پیدا شدشمارهٔ ۱۱۴افروخت رنگت از می و دلها کباب شدشمارهٔ ۱۱۵تا از فروغ روی تو گل کامیاب شدشمارهٔ ۱۱۶بر سر بالین طبیب از ناله من زار شدشمارهٔ ۱۱۷گر برون میآید، آن بیرحم، زارم میکشدشمارهٔ ۱۱۸زان دل به جانب سگ کوی تو میکشدشمارهٔ ۱۱۹باز عشق آمد و کار دل ازو مشکل شدشمارهٔ ۱۲۰اگر سودای عشق اینست، من دیوانه خواهم شدشمارهٔ ۱۲۱از حالِ دل و دیده مپرسید که چون شد؟شمارهٔ ۱۲۲تا سلسله زلف تو زنجیر جنون شدشمارهٔ ۱۲۳گل شکفت و شوق آن گل چهره از سر تازه شدشمارهٔ ۱۲۴غم بتان مخور، ای دل، که زار خواهی شدشمارهٔ ۱۲۵نیست عرق، که در رهت از حرکات میچکدشمارهٔ ۱۲۶آه و صد آه! که آن مه ز سفر دیر آمدشمارهٔ ۱۲۷روز هجران تو، یارب! ز کجا پیش آمد؟شمارهٔ ۱۲۸دلم، پیش لبت، با جان شیرین در فغان آمدشمارهٔ ۱۲۹نگسلد رشته جان من از آن سرو بلندشمارهٔ ۱۳۰یارب! غم ما را که بعرض تو رساند؟شمارهٔ ۱۳۱عارضت هست بهشتی، که عیان ساخته اندشمارهٔ ۱۳۲جان من، بهر تو از جان بدنی ساختهاندشمارهٔ ۱۳۳عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داندشمارهٔ ۱۳۴جهان و هر چه درو هست پایدار نماندشمارهٔ ۱۳۵دلم رفت و جان حزین هم نماندشمارهٔ ۱۳۶پیش از روزی، که خاک قالبم گل ساختندشمارهٔ ۱۳۷بس که خلقی سخن عاشقی من کردندشمارهٔ ۱۳۸عاشقان، هر چند مشتاق جمال دلبرندشمارهٔ ۱۳۹رند لب تشنه چرا جام شرابی نزند؟شمارهٔ ۱۴۰چو ترک من هوس مجلس شراب کندشمارهٔ ۱۴۱هرگز آن شوخ بما غیر نگاهی نکندشمارهٔ ۱۴۲گر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند؟شمارهٔ ۱۴۳خوبرویان، چون بشوخی قصد مرغ دل کنندشمارهٔ ۱۴۴چو لاله سینهٔ من کاش پارهپاره کنند!شمارهٔ ۱۴۵جای آنست که شاهان ز تو شرمنده شوندشمارهٔ ۱۴۶دودی، که دوش بر سر کویت بلند بودشمارهٔ ۱۴۷شیرین دهنا، این همه شیرین نتوان بودشمارهٔ ۱۴۸دی به راهم دیدن و آنگاه نادیدن چه بود؟شمارهٔ ۱۴۹با من اول آن همه رسم وفاداری چه بود؟شمارهٔ ۱۵۰کاکل ز چه بگذاشته ای تا کمر خود؟شمارهٔ ۱۵۱یار اگر مرهم داغ دل محزون نشودشمارهٔ ۱۵۲لعل جانبخشت، که یاد از آب حیوان میدهدشمارهٔ ۱۵۳هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهدشمارهٔ ۱۵۴ماه من، زلفت شب قدرست و رویت روز عیدشمارهٔ ۱۵۵جز بندگیم کاری از دست نمی آیدشمارهٔ ۱۵۶زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآیدشمارهٔ ۱۵۷اگر نه از گل نو رسته بوی یار آیدشمارهٔ ۱۵۸چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید؟شمارهٔ ۱۵۹اگر چون تو سروی ز جایی برآیدشمارهٔ ۱۶۰دلا، گر عاشقی، بنشین، که جانانت برون آیدشمارهٔ ۱۶۱غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد میآیدشمارهٔ ۱۶۲دم آخر، که مرا عمر به سر میآیدشمارهٔ ۱۶۳مه من با رقیبان جفااندیش میآیدشمارهٔ ۱۶۴مرا، چون دیگران، یاد گل و گلشن نمیآیدشمارهٔ ۱۶۵هردم از چشم تو دل را نظری میبایدشمارهٔ ۱۶۶آخر از غیب دری بر رخ ما بگشایدشمارهٔ ۱۶۷ای کسانی که بخاک قدمش جا داریدشمارهٔ ۱۶۸آن کمر بستن و خنجر زدنش را نگریدشمارهٔ ۱۶۹دل به درد آمد و این درد به درمان نرسیدشمارهٔ ۱۷۰بهر درد دل ما از تو دوایی نرسیدشمارهٔ ۱۷۱گر دلم زین گونه آه دم بدم خواهد کشیدشمارهٔ ۱۷۲وه! که سودای تو آخر سر بشیدایی کشیدشمارهٔ ۱۷۳ای بتان سنگدل، تا چند استغنا کنید؟شمارهٔ ۱۷۴من نمیخواهم که : در کویش مرا بسمل کنیدشمارهٔ ۱۷۵دوستان، امشب دوای درد محزونم کنیدشمارهٔ ۱۷۶می نویسم سخن از آتش دل بر کاغذشمارهٔ ۱۷۷غم نیست، گر ز داغ تو می سوزدم جگرشمارهٔ ۱۷۸وه! چه شورانگیزی، این شیرین پسر؟شمارهٔ ۱۷۹جان خواهم از خدا، نه یکی، بلکه صد هزارشمارهٔ ۱۸۰ای به خوبی از همه خوبان عالم خوبترشمارهٔ ۱۸۱ای قامتت ز سرو سهی سرفرازترشمارهٔ ۱۸۲تا ز خط عنبرین حسن تو شد بیش ترشمارهٔ ۱۸۳جامه گلگون، روی آتشناک از گل پاک ترشمارهٔ ۱۸۴هر روز در کویش روم، پیدا کنم یار دگرشمارهٔ ۱۸۵وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگرشمارهٔ ۱۸۶حاش لله! کز رخت چشم افگنم سوی دگرشمارهٔ ۱۸۷با رخ زرد آمدم سوی درت، ای سرونازشمارهٔ ۱۸۸برو، ای نرگس رعنا، تو باین چشم منازشمارهٔ ۱۸۹قد تو عمر درازست و سرو گلشن نازشمارهٔ ۱۹۰یار من، وه! که مرا یار نداند هرگزشمارهٔ ۱۹۱از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟شمارهٔ ۱۹۲برخیز طبیبا، که دل آزرده ام امروزشمارهٔ ۱۹۳عمر رفت و از تو ما را صد پریشانی هنوزشمارهٔ ۱۹۴عید شد، هر گوشه، خلقی ماه نو دارد هوسشمارهٔ ۱۹۵کار من از جمله عالم همین عشقست و بسشمارهٔ ۱۹۶کام از آن لب مشکل و ما را غم کامست و بسشمارهٔ ۱۹۷یار من با دگران یار شد، افسوس افسوس!شمارهٔ ۱۹۸زاهد، بکنج صومعه می نوش و مست باششمارهٔ ۱۹۹دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباششمارهٔ ۲۰۰آه! از آن شوخ، که تا سر نشود خاک درششمارهٔ ۲۰۱آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرششمارهٔ ۲۰۲آنکه از آب حیات آزرده می گردد تنششمارهٔ ۲۰۳زبان او، که ندیدم ز تنگی دهنششمارهٔ ۲۰۴گر گذر افتد، چو باد صبح، بر خاک منششمارهٔ ۲۰۵روزی که بر لب آید جانم در آرزویششمارهٔ ۲۰۶کار من فریاد و افغانست، دور از یار خویششمارهٔ ۲۰۷ای شاه حسن، جور مکن بر گدای خویششمارهٔ ۲۰۸ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویششمارهٔ ۲۰۹مردم و خود را ز غمهای جهان کردم خلاصشمارهٔ ۲۱۰وای! که جانم نشد از غم هجران خلاصشمارهٔ ۲۱۱عاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرضشمارهٔ ۲۱۲گر من ز شوق خویش نویسم به یار خطشمارهٔ ۲۱۳ترک یاری کردی، از وصل تو یاران را چه حظ؟شمارهٔ ۲۱۴ما که از سوز تو در گریه زاریم چو شمعشمارهٔ ۲۱۵مهوشان در نظر کج نظرانند، دریغ!شمارهٔ ۲۱۶خوبان، اگر چه هر طرفی می کشند صفشمارهٔ ۲۱۷وه! که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراقشمارهٔ ۲۱۸نیست غم، گر شد گریبان من از غم چاک چاکشمارهٔ ۲۱۹ای تو سرو چمن حسن و گل باغ جمالشمارهٔ ۲۲۰ظاهر نکنم پیش رقیبان الم دلشمارهٔ ۲۲۱نه رفیقی، که بود در پی غمخواری دلشمارهٔ ۲۲۲آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گلشمارهٔ ۲۲۳ای در دلم ز آتش عشق تو صد المشمارهٔ ۲۲۴نیست حد آن که گویم: بنده روی توامشمارهٔ ۲۲۵عجب شکستهدل و زار و ناتوان شدهام!شمارهٔ ۲۲۶روزی که در فراق جمال تو بودهامشمارهٔ ۲۲۷ز سوز سینه کبابم، ز سیل دیده خرابمشمارهٔ ۲۲۸به یارِ بیوفا عمری وفا کردم ندانستمشمارهٔ ۲۲۹هر شب بسر کوی تو از پای در افتمشمارهٔ ۲۳۰براهت بینم و از بیخودی بر رهگذر غلتمشمارهٔ ۲۳۱اگر چون خاک پامالم کنی، خاک درت گردمشمارهٔ ۲۳۲بصد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردمشمارهٔ ۲۳۳عیدست، برون آی، که حیران تو گردمشمارهٔ ۲۳۴ز پیر میکده عمری در التماس شدمشمارهٔ ۲۳۵کاشکی! خاک حریم حرمت میبودمشمارهٔ ۲۳۶دو روز شد که ز درد فراق بیمارمشمارهٔ ۲۳۷من نه آنم که دل خویش مشوش دارمشمارهٔ ۲۳۸یار آمد و من طاقت دیدار ندارمشمارهٔ ۲۳۹عمر رفته است و کنون آفت جانی دارمشمارهٔ ۲۴۰هر زمان بر صف خوبان بتماشا گذرمشمارهٔ ۲۴۱خواهم که: بزیر قدمت زار بمیرمشمارهٔ ۲۴۲بخاک من گذری کن، چو در وفای تو میرمشمارهٔ ۲۴۳پس از عمری، که خود را بر سر کوی تو اندازمشمارهٔ ۲۴۴مگو افسانه مجنون، چو من در انجمن باشمشمارهٔ ۲۴۵اگر خوانی درونم، بنده این خاندان باشمشمارهٔ ۲۴۶چو بخت نیست که شایسته وصال تو باشمشمارهٔ ۲۴۷تا عمر بود، در هوس روی تو باشمشمارهٔ ۲۴۸مرا چه زهره که گویم: غلام روی تو باشم؟شمارهٔ ۲۴۹گفت یار: از ما بکن قطع نظر، گفتم: به چشم!شمارهٔ ۲۵۰من که باشم که می لعل بآن ماه کشم؟شمارهٔ ۲۵۱چون قامت آن سرو سهی کرد هلاکمشمارهٔ ۲۵۲مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکمشمارهٔ ۲۵۳گر بخاکم گذرد یوسف گل پیرهنمشمارهٔ ۲۵۴هر شبی گویم که: فردا ترک این سودا کنمشمارهٔ ۲۵۵خود را نشان ناوک بد خوی خود کنمشمارهٔ ۲۵۶با تو خواهم شرح غمهای دل محزون کنمشمارهٔ ۲۵۷دل را ز چاک سینه توانم برون کنمشمارهٔ ۲۵۸آهم شنید و رنجه شد آن ماه چون کنم؟شمارهٔ ۲۵۹ای تو آرام دل و جان، از تو دوری چون کنم؟شمارهٔ ۲۶۰گر جفایی رفت، از جانان جدایی چون کنم؟شمارهٔ ۲۶۱جان من، جان و دل خویش نثار تو کنمشمارهٔ ۲۶۲بهار میرسد، اما بهار را چه کنم؟شمارهٔ ۲۶۳دلم بآرزوی جان نمیرسد، چه کنم؟شمارهٔ ۲۶۴دوستان، عاشقم و عاشق زارم، چه کنم؟شمارهٔ ۲۶۵یار بی رحم و من از درد بجانم، چه کنم؟شمارهٔ ۲۶۶دلم ز دست شد، از دست دل چه چاره کنم؟شمارهٔ ۲۶۷آنکه از درد دل خود بفغانست منمشمارهٔ ۲۶۸کدام صبح سعادت بود مبارک ازینم؟شمارهٔ ۲۶۹چه حالست این؟ که: هر گه در جمالت یک نظر بینمشمارهٔ ۲۷۰تا کی به درت آیم و دیدار نبینم؟شمارهٔ ۲۷۱از پی آن دلبر شیرین شمایل میرومشمارهٔ ۲۷۲عید شد، بخرام، تا مدهوش و حیرانت شومشمارهٔ ۲۷۳جلوه های قد دلجوی ترا بنده شومشمارهٔ ۲۷۴من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شومشمارهٔ ۲۷۵چنان از پا فگند امروزم آن رفتار و قامت همشمارهٔ ۲۷۶ای که از خوبان مراد ما تویی مقصود همشمارهٔ ۲۷۷نقد جان را در بهای زلف جانان می دهمشمارهٔ ۲۷۸خرم آن روز کزین محنت و غم باز رهمشمارهٔ ۲۷۹بحمدالله! که جان بر باد رفت و خاک شد تن همشمارهٔ ۲۸۰خراب یک نظر از چشم نیم خواب توایمشمارهٔ ۲۸۱هر خوبیای، که از همه خوبان شنیدهایمشمارهٔ ۲۸۲روز عیدست، سر راهگذاری گیریمشمارهٔ ۲۸۳زهی سعادت! اگر خاک آن حرم باشیمشمارهٔ ۲۸۴خیز، تا امروز با هم ساغر صهبا کشیمشمارهٔ ۲۸۵ای سگ آن سر کو، ما و تو یاران همیمشمارهٔ ۲۸۶نوبهارست، بیا، تا قدحی نوش کنیمشمارهٔ ۲۸۷شام عید، آن به، که منزل بر سر راهی کنیمشمارهٔ ۲۸۸ای گل، از شکل تو با ناز و خرامت گویمشمارهٔ ۲۸۹یارب، غم بیرحمی جانان به که گویم؟شمارهٔ ۲۹۰ساخت گدای درگهت مرحمت الهیامشمارهٔ ۲۹۱ای ماه من و شاه سپاه همه خوبانشمارهٔ ۲۹۲من گرفتار و تو در بند رضای دگرانشمارهٔ ۲۹۳ای پریچهره من، چند نشینی بکسان؟شمارهٔ ۲۹۴صبح امید همانست و رخ یار همانشمارهٔ ۲۹۵در قبای ارغوانی قد آن سرو روانشمارهٔ ۲۹۶مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوانشمارهٔ ۲۹۷منم، چون غنچه، در خوناب زان گل برگ تر پنهانشمارهٔ ۲۹۸جان به حسرت نتوان بیرخِ جانان دادنشمارهٔ ۲۹۹اگر برای تو مردن، چه باک از آن مردن؟شمارهٔ ۳۰۰خط ریحانش رقم بر نسترن خواهد زدنشمارهٔ ۳۰۱گل برگ را ز سایه سنبل نقاب کنشمارهٔ ۳۰۲ای معلم، خاطر غمدیده من شاد کنشمارهٔ ۳۰۳عید قربان شد، بیا عاشق کشی بنیاد کنشمارهٔ ۳۰۴ای دل، بکوی او مرو، از بیخودی غوغا مکنشمارهٔ ۳۰۵از رشک سوختم، برقیبان سخن مکنشمارهٔ ۳۰۶برخیز و بسر وقت اسیران گذری کنشمارهٔ ۳۰۷نظاره کن در آینه خود را، حبیب منشمارهٔ ۳۰۸از فراق آن پری هر دم فزون شد درد منشمارهٔ ۳۰۹گر جدا سازی بتیغ جور بند از بند منشمارهٔ ۳۱۰بخاک پای تو، ای سرو ناز پرور منشمارهٔ ۳۱۱پشت و پناه من بود، دیوار دلبر منشمارهٔ ۳۱۲دل خون شد از امید و نشد یار یار منشمارهٔ ۳۱۳در کوی بتان نیست کسی زارتر از منشمارهٔ ۳۱۴نه رحم در دل یار و نه صبر در دل منشمارهٔ ۳۱۵تا بکی تند شوی بهر جفای دل من؟شمارهٔ ۳۱۶ای قدت نازک نهال جویبار چشم منشمارهٔ ۳۱۷فدای آن سگ کو باد جان ناتوان منشمارهٔ ۳۱۸گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟شمارهٔ ۳۱۹خوش آنکه در همه روی زمین تو باشی و من!شمارهٔ ۳۲۰گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای منشمارهٔ ۳۲۱بهر خون ریز دلم، ترک کمان ابروی منشمارهٔ ۳۲۲شهید عشقم و از خاک من خون داده نم بیرونشمارهٔ ۳۲۳مسلمانان، مرا جان خواهد آمد از الم بیرونشمارهٔ ۳۲۴مردم از درد و نگفتی: دردمند ماست اینشمارهٔ ۳۲۵دلا، زان لب زلال خضر می خواهی، خیالست اینشمارهٔ ۳۲۶آخر، ای آرام جان، سوی دل افگاری ببینشمارهٔ ۳۲۷من و تخیل حسنت، چه یار بهتر ازین؟شمارهٔ ۳۲۸روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنینشمارهٔ ۳۲۹عاشقم کردی و گفتی با رقیب تندخوشمارهٔ ۳۳۰خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با اوشمارهٔ ۳۳۱ندارم قوت اظهار درد خویشتن با اوشمارهٔ ۳۳۲چنان بلند نشد سرو ناز پرور اوشمارهٔ ۳۳۳آنکه رفت امروز و صد دل میرود دنبال اوشمارهٔ ۳۳۴خاکم بره پیک حریم حرم اوشمارهٔ ۳۳۵چند گیرد جام می کام از لب میگون او؟شمارهٔ ۳۳۶خواهم فگندن خویش را پیش قد رعنای اوشمارهٔ ۳۳۷روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی اوشمارهٔ ۳۳۸چند سوزی داغها بر دست؟ آه از دست توشمارهٔ ۳۳۹چند پنهان کنم افسانه هجران از تو؟شمارهٔ ۳۴۰من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از توشمارهٔ ۳۴۱لیلی و مجنون اگر میبود در دوران توشمارهٔ ۳۴۲نمیکشیم سر از آستان خانه توشمارهٔ ۳۴۳ای بیوفا، چه چاره کنم با جفای تو؟شمارهٔ ۳۴۴بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای توشمارهٔ ۳۴۵مردم ازین الم: که نمردم برای توشمارهٔ ۳۴۶سازم قدم ز دیده و آیم بسوی توشمارهٔ ۳۴۷ما ز یک جانب، رقیب از یک طرف در کوی توشمارهٔ ۳۴۸سینه مجروحست و از هر جانبی صد غم دروشمارهٔ ۳۴۹آمده ای بمنزلم، ای مه نازنین، فروشمارهٔ ۳۵۰باز، ای سوار شوخ، کجا می روی؟ مروشمارهٔ ۳۵۱این چه چشسمت؟ که بی خوابم ازوشمارهٔ ۳۵۲یار وداع می کند، تاب وداع یار کو؟شمارهٔ ۳۵۳بر سر راه تو بودم، که رسیدی ناگاهشمارهٔ ۳۵۴هر کس که نیست کشته عشقت هلاک بهشمارهٔ ۳۵۵چشم او می خورده و خود را خراب انداختهشمارهٔ ۳۵۶بلبل بباغ و جغد بویرانه ساختهشمارهٔ ۳۵۷ماییم جا بگوشه می خانه ساختهشمارهٔ ۳۵۸آن سایه نیست، دایم دنبال او فتادهشمارهٔ ۳۵۹جان من، گاهی سخن کن ز آن لب و کامی بدهشمارهٔ ۳۶۰کیست آن سرو روان؟ کز ناز دامن بر زدهشمارهٔ ۳۶۱بر بستر هلاکم، بیمار و زار ماندهشمارهٔ ۳۶۲ای همچو پری از من دیوانه رمیدهشمارهٔ ۳۶۳بخون نشست دلم، خار غم خلیده خلیدهشمارهٔ ۳۶۴دردا! که باز ما را دردی عجب رسیدهشمارهٔ ۳۶۵خطت، که رقم بر ورق لاله کشیدهشمارهٔ ۳۶۶به کجا روم ز دردت؟ چه دوا کنم؟ چه چاره؟شمارهٔ ۳۶۷ترا، که جان منی، ساخت ناتوان روزهشمارهٔ ۳۶۸گر نیست جام گلگون، خوش نیست دور لالهشمارهٔ ۳۶۹تا چند بهر کشتن ما جور و کین همه؟شمارهٔ ۳۷۰زین پیش لطف بود و کنون جور و کین همهشمارهٔ ۳۷۱با تو هر ساعت مرا عرض نیازست این همهشمارهٔ ۳۷۲ای تیر غمت را دل عشاق نشانهشمارهٔ ۳۷۳دوش پیمانه تهی آمدم از می خانهشمارهٔ ۳۷۴بیجهت با ما چرا آهنگ غوغا کردهای؟شمارهٔ ۳۷۵ای که به خون مردمان چشم سیاه کردهایشمارهٔ ۳۷۶کشیدهای می و بالای منظر آمدهایشمارهٔ ۳۷۷ای آنکه در نصیحت ما لب گشودهایشمارهٔ ۳۷۸امشب تو باز چشم و چراغ که بودهای؟شمارهٔ ۳۷۹چون گویمت که: در دل ویران من درآیشمارهٔ ۳۸۰مست با رخسار آتشناک بیرون تاختیشمارهٔ ۳۸۱من نگویم که: وفا یار مرا بایستیشمارهٔ ۳۸۲ز من بیگانه شد، بیگانه با اغیار بایستیشمارهٔ ۳۸۳ماه من، روی تو خوبست و چنین بایستیشمارهٔ ۳۸۴ای ز بهار تازه تر، تازه بهار کیستی؟شمارهٔ ۳۸۵گفتی: بگو که: بنده فرمان کیستی؟شمارهٔ ۳۸۶بر من، ای شوخ، ستمها کردیشمارهٔ ۳۸۷رفتی، ای ماه، که از مهر وفا میکردیشمارهٔ ۳۸۸ای شهسوار حسن، بمیدان خوش آمدیشمارهٔ ۳۸۹دوشینه کجا رفتی و مهمان که بودی؟شمارهٔ ۳۹۰ای مسلمانان، گرفتارم بدست کافریشمارهٔ ۳۹۱چند پرسم خبر وصل و نیابم اثری؟شمارهٔ ۳۹۲من بنده کمین و تو سلطان کشوریشمارهٔ ۳۹۳ز دوری تا به کی، ما را چنین مهجور میداری؟شمارهٔ ۳۹۴تو در میدان و من چون گوی در ذوق سراندازیشمارهٔ ۳۹۵دلا، رفت آنکه: وصل دلستانی داشتم روزیشمارهٔ ۳۹۶شب فراق ز صبحم خبر چه میپرسی؟شمارهٔ ۳۹۷دیده ام از تو بلایی که ندیدست کسیشمارهٔ ۳۹۸تا کی بکنج صبر جگر خون کند کسی؟شمارهٔ ۳۹۹چند از بلای هجر جگر خون کند کسی؟شمارهٔ ۴۰۰بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسیشمارهٔ ۴۰۱زهی شراب لبت مایه طربناکی!شمارهٔ ۴۰۲آخر، ای شوخ، دل از جور تو غمگین تا کی؟شمارهٔ ۴۰۳جان من در فرقت جانان برآید کاشکی!شمارهٔ ۴۰۴یار دور از صحبت اغیار بودی کاشکی!شمارهٔ ۴۰۵با تو از اول نبودی آشنایی کاشکی!شمارهٔ ۴۰۶ای گلستان جمالت در کمال خرمیشمارهٔ ۴۰۷اگر بلطف بخوانی وگر بجور برانیشمارهٔ ۴۰۸تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانیشمارهٔ ۴۰۹چه حاجتست که گه خشم و گه عتاب کنی؟شمارهٔ ۴۱۰ز روی ناز و حیا منعم از نیاز کنیشمارهٔ ۴۱۱چه شد که جانب اهل وفا گذر نکنی؟شمارهٔ ۴۱۲ناگاه اگر ز ما سخنی گوش میکنیشمارهٔ ۴۱۳ای که در عاشقکشی هر لحظه صد خون میکنیشمارهٔ ۴۱۴تیر و کمان گرفتهای، سوی شکار میرویشمارهٔ ۴۱۵سوی شکار، ای بت رعنا، چه میروی؟شمارهٔ ۴۱۶آن کف پا بر زمین حیفست، ای سرو سهیشمارهٔ ۴۱۷خدا را سوی مشتاقان نگاهیشمارهٔ ۴۱۸ای صد هزار چون من خاک در سراییشمارهٔ ۴۱۹به رهت ز رشک میرم، چو به غیر همره آییشمارهٔ ۴۲۰چند رسوا شوم از عشق من شیدایی؟شمارهٔ ۴۲۱چون در میان خوبان رسمیست بی وفاییشمارهٔ ۴۲۲سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آییشمارهٔ ۴۲۳عشاق را حیات بجانست و جان تویی