گنج

شمارهٔ ۱۲۰

اگر سودای عشق اینست، من دیوانه خواهم شدچه جای آشنا؟ کز خویش هم بیگانه خواهم شد
دمیدی یک فسون وز دست بردی صبر و هوش منخدا را، ترک افسون کن، که من افسانه خواهم شد
غم عشق ترا، چون گنج، در دل کرده ام پنهانباین گنج نهانی ساکن ویرانه خواهم شد
شبی، کز روی آتشناک، مجلس را برافروزیتو شمع جمع خواهی گشت و من پروانه خواهم شد
مرا کنج صلاح و خرقه تقوی نمی زیبدگریبان چاک و رسوا جانب می خانه خواهم شد
بدور آن لب میگون، مجو پیمان زهد از منسر پیمان ندارم، بر سر پیمانه خواهم شد
هلالی، من نه آن رندم که از مستی شوم بیخوداگر بیخود شوم، زان نرگس مستانه خواهم شد