شمارهٔ ۴۰۲
آخر، ای شوخ، دل از جور تو غمگین تا کی؟وین جفاهای تو بر عاشق مسکین تا کی؟
گریه تلخ مرا کشت، بگو، بهر خداکه: ترا با دگران خنده شیرین تا کی؟
بی سبب چشم ترا خشم بمردم تا چند؟بی جهت گوشه ابروی ترا چین تا کی؟
رفتنت شیوه و دیر آمدنت آیینستآمد و رفت باین شیوه و آیین تا کی؟
تو سرناز برآورده بشوخی همه روزما ز دردت سر اندوه ببالین تا کی؟
گاه از دوست غمی، گاه ز دشمن المیغم آن چند کشیم و الم این تا کی؟
خشم و کین تو دل و جان هلالی را سوختآه! تا چند بود خشم تو و کین تا کی؟