گنج

شمارهٔ ۴۰۳

جان من در فرقت جانان برآید کاشکی!هم اجل، چون عمر، ما را بر سرآید کاشکی!
آرزو دارم که بینم: سنبل تر بر گلشزودتر این آرزوی من بر آید کاشکی!
چند با آن شکل شهر آشوب آید خشمناک؟چند روزی هم بشکل دیگر آید کاشکی!
باغ خوبی را نباشد چون وفا هرگز بریآن نهال حسن روزی در بر آید کاشکی!
وه! چه گفتم؟ هر غمی کز جور خوبان ممکنستآن همه بر سینه غم پرور آید کاشکی!
درد دل کم کن، هلالی، از خدنگ مهوشانبر دل از بیدادشان صد خنجر آید کاشکی!