شمارهٔ ۴۰۴
یار دور از صحبت اغیار بودی کاشکی!گه گهی با عاشق خود یار بودی کاشکی!
چون توان گفتن که: جورت کاش! بودی اندکی؟اندکی بود این قدر، بسیار بودی کاشکی!
ذره را فی الجمله قدری هست پیش آفتابقدر من پیشت همان مقدار بودی کاشکی!
هر گل از روی تو یادم داد و آتش زد بدلاین همه گلها که دیدم خار بودی کاشکی!
یار دوش آمد ببالین من و من بی خبربخت خواب آلود من بیدار بودی کاشکی!
دی بدیواری فگندی سایه، من مردم ز رشکقالب من خاک آن دیوار بودی کاشکی!
رفتی و درد هلالی همچنان ناگفته ماندعاشقان را قوت گفتار بودی کاشکی!