شمارهٔ ۲۸۹
یارب، غم بیرحمی جانان به که گویم؟جانم غم او سوخت، غم جان به که گویم؟
نی یار و نه غمخوار و نه کس محرم اسراررنجوری و مهجوری و حرمان به که گویم؟
آشفته شد از قصه من خاطر جمعیدیگر چه کنم؟ حال پریشان به که گویم؟
گویند طبیبان که: بگو درد خود، امادردی که گذشتست ز درمان به که گویم؟
دردی، که مرا ساخته رسوا، همه دانندداغی، که مرا سوخته پنهان، به که گویم؟
اندوه تو ناگفته و درد تو نهان بهاین پیش که ظاهر کنم و آن به که گویم؟
خلقی همه با هم سخن وصل تو گویندمن بیکسم، افسانه هجران به که گویم؟
دور طرب، افسوس! که بگذشت، هلالیدور دگر آمد، غم دوران به که گویم؟