شمارهٔ ۸۷
چه غم گر در سرم شوریست از سودای گیسویت؟سر صد همچو من بادا فدای هر سر مویت
تن چون موی را خواهم به گیسوی تو پیوستنبدین تقریب خود را خواهم افکندن به پهلویت
به روی خوبت از روزی که خط بندگی دادمز غمهای جهان آزادم، ای من بندهی رویت
به دور لاله و گل چون به گلگشت چمن رفتیخجل شد آن یک از رنگ تو و آن دیگر از بویت
از آن رو بر سر کویت قدم کردم ز فرق سرکه میخواهم نگردد پایمال من سر کویت
خدا را چون به پایت سر نهم، رخ بر متاب از منکه میل سجده دارم پیش محراب دو ابرویت
نترسم گر به خونریز هلالی تیغ برداریولی ترسم که آزاری رسد بر دست و بازویت