شمارهٔ ۳۳۵
چند گیرد جام می کام از لب میگون او؟ساقیا، بگذار، تا بر خاک ریزم خون او
قصه لیلی و مجنون پای تا سر خوانده امهم تو از لیلی فزونی، هم من از مجنون او
مهر آن مه را بجان خواهم، که بس لایق فتادعشق روز افزون من با حسن روز افزون او
داغها دارم بدل چون لاله و نتوان نهفتکان همه داغ درون پیداست از بیرون او
درد ما چون حسن او هر روز اگر افزون شودزود خواهد کشت ما را حسن روز افزون او
از فسونگر نیست چون بیخوابی ما را علاجپیش ما افسانه بهتر باشد از افسون او
نامه قتلم نوشت و ساخت عنوانش بخونتا هم از عنوان شوم آگاه بر مضمون او
سرو میگوید هلالی قد موزون ترادر عبارت کوته آمد طبع ناموزون او