شمارهٔ ۴۱۹
به رهت ز رشک میرم، چو به غیر همره آیینه تهور تغافل، نه مجال آشنایی
متحیرم که: پیشت چه مجال بود دوشم؟که نه شکر وصل کردم، نه شکایت جدایی
مه من، هنوز طفلی، به جفا مباش مایلکه طبیعت تو عادت نکند به بیوفایی
طلب وصال کردم ز نظر فگند یارمچه کنم؟ که خوار گشتم ز مذلت گدایی