گنج

شمارهٔ ۴۱۸

ای صد هزار چون من خاک در سراییکز وی برون خرامد مثل تو دلربایی
خواهم که با تو باشم، اما کجا نشیندمثل تو پادشاهی با همچو من گدایی؟
با آن لباس نازک دانی که چیست قدت؟سروی که باشد او را از برگ گل قبایی
شادم بگوشه غم از آه و ناله خودکین آه و ناله آخر سر میکشد بجایی
گر ز آن بلای جانها بد رفت در حق منیارب، نگاه دارش از هر بد و بلایی
ای پادشاه خوبان، بیداد و ظلم تا کی؟اندیشه کن، خدا را، از آه مبتلایی
گویند: کای هلالی، در عشق چیست کارت؟هر دم جفا کشیدن از دست بی وفایی