گنج

شمارهٔ ۳۱۴

نه رحم در دل یار و نه صبر در دل مناجل کجاست؟ که بس مشکلست مشکل من
ز مهوشان طمع مهر کرده ام، هیهات!زهی خیال کج و آرزوی باطل من
ز منزلی، که منم، ره بعیش نتوان بردکه رهگذار غم افتاده است منزل من
بداغ لاله رخان چون برون روم زین باغگل دگر ندهد غیر لاله از گل من
مگو که: در دل تو زنگ بسته پیکانمکه تخم مهر و وفا سبز گشت در دل من
همه متاع جهان را بنیم جو نخرمکزین معامله بی حاصلست حاصل من
بدست دوست، هلالی، مرا ز قتل چه باک؟اگر هلاک شوم جان فدای قاتل من