شمارهٔ ۱۵۸
چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید؟مرا چون با تو کار افتاده است اینها چه کار آید؟
دلم را باغ و بستان خوش نمیآید، مگر وقتیکه جامی در میان آرند و سروی در کنار آید
چو سوی زلف خوبان رفت، سوی ما نیاید دلوگر آید سیه روز و پریشان روزگار آید
نمیآیم برون از بیم رسوایی، که میترسممرا در پیش مردم گریه بی اختیار آید
پس از عمری، اگر آن طفل بدخو بگذرد سویمنمی گیرد قراری، تا دل من در قرار آید
فزون از داغ نومیدی بلایی نیست عاشق رامبادا کین بلا پیش من امیدوار آید
هلالی، چون تو درویشی و آن مه خسرو خوبانترا از عشق او فخرست و او را از تو عار آید