گنج

شمارهٔ ۲۰۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رش۹ بیت
آه! از آن شوخ، که تا سر نشود خاک درشبر سر عاشق بیچاره نیفتد گذرش
ای که از عاشق خود دیر خبر می پرسیزود باشد که بپرسی و نیابی خبرش
آه سرد از دل پر درد کشیدم سحریغافلان نام نهادند: نسیم سحرش
من که رشک آیدم از خال سیه بر لب اوچون پسندم که نشیند مگسی بر شکرش؟
همچو فرهاد بهر کوه که بردم غم خویشزیر آن بار گران سنگ شکستم کمرش
زاهد از عشق بتان خواست مرا توبه دهدمدعی بین، که خدا عقل نداد اینقدرش
گر دلم زار شد از عشق بتان، غم مخوریدبگذارید، که می خواهم ازین زار ترش
لاله بر خاک شهید تو جگر گوشه ماستکه برآورده بداغ دل خونین جگرش
منظر چشم هلالی وطنش باد، که هستمیل هم صحبتی مردم صاحب نظرش